باعرض سپاس از تمام دوستان

بالاخص محدثه،يكتا و آقاي ترجمان

به پا شد جشن يكسالگي شان در بوف

باحضور جمع دوستان و ستارگان معروف[1]

از ساعت 11روز سيزدهم آبان

بوديم در كنار هم چند ساعتي را شادان

اول بنشست به روي صندلي بانو قرباني

پاسخ بنواخت به سوالات به آساني

بودش نفر دوم آقاي احسان[2]

آن جوان شوخ و ساكت[3] و با ايمان

زان سپس نيز سينا چلبي و شيما

حال بود نوبت بازي اشاره ها و ايما

بس گفتيم و شنوديم و به هم خنديديم

بس شكلك و عكس و فيلم و اينا

بر ميز نواختيم و دست زديم به شادي

با مسئوليت ترجمان و يكتا پارسا

بگذشت به ساعتي براي نهار

خورديم به اتفاق هم سيب زميني و پيتزا

كيكي بريديم و شمع و فشفشه بازي بود

ماها و شلوغ و اين چنين اوباش گري ها؟حاشا

نه اينكه بخوانيم باصداي بلند آواز

نه برخاست از كسي صداي اعتراض

نه كسي رفت پاي ميز بيليارد

نه كسي تز بازي فوتبال دستي داد

همه بوديم ساكت و آرام و خموش

همه بيحال و بي تلاش خروش

بشنيديم كسي خبر آورد

هان! آقاي اديبي فرد

كرده تاسيس گروه گردش در كوه

تا بزدايد از جان دوستان همكلاسي اندوه

خلاصه گرفتيم به روي پله ها عكسي به يادگار

كه باشد براي سالهاي آتي مان ماندگار

 

 

 



[1] منظورم خودمم

[2] آقای احسان تقوی منفرد

[3] ؟؟؟؟